معرفی

خاندان استارک یکی از خاندان های بزرگ وستروس و مهمترین خاندان شمال است. در روزگار قدیم آن‌ها به عنوان پادشاهان زمستان حکمرانی می کردند؛ اما از زمان فتوحات تارگرین‌ها آن‌ها به عنوان محافظین شمال و لرد وینترفل حکمرانی می کنند. جایگاه آن‌ها، وینترفل ، دژی کهن است که به استحکامش مشهور است.
نشان خاندان دایرولفی خاکستری در زمینه‌ی سفید است، و شعار خاندان “زمستان در راه است” از معدود شعارهایی است که هشدار اند و نه خودستایی. چندین تن از شخصیت های راوی نغمه ای از یخ و آتش از اعضای خاندان استارک هستند.
به جز کاراستارک‌های کارهولد، استارک‌ها اقوام دوری در نقاط مختلف شمال دارند. وایت هاربر و بارو تاون مکان های احتمالی این خویشاوندان هستند. بعضی از استارک های کوچک تر به عنوان دست نشانده در قلعه های کوچکی به لردهای وینترفل خدمت می کرده اند.

صفات ظاهری

استارک ها ظاهری با چهره ای کشیده، اندامی لاغر، موی قهوه ای تیره و چشمانی خاکستری دارند.
در نسل کنونی استارک ها، چند تن از اغصای خانواده (مثل آریا و برن استارک، و جان اسنو) قابلیت وارگ کردن و وارد شدن به ذهن دایرولف هایشان را دارند، که به آنها ویژگی تجربه احساسات دایرولف هایشان را می دهد. و دیدن از طریق چشمانشان که بیشتر در حین خوابشان رخ می دهد، البته می توانند در بیداری و به اختیار نیز این کار را انجام دهند، وقتی که ازموده تر شده باشند.

ویدئویی از خاندان استارک

زندگی خاندان استارک در کتاب های نغمه یخ و آتش

بازی تاج و تخت

پس از مرگ دست پادشاه لرد جان ارن، پادشاه رابرت براتیون به وینترفل سفر می کند تا مقام را به لرد ادارد استارک پیشنهاد دهد. نامه ای از لایسا ارن بیوه ی جان و خواهر کتلین همسر ادارد می رسد که ادعا می کند که لنیسترها در مرگ ناگهانی لرد ارن دست داشته اند. به اصرار کتلین، ند با اکراه مقام دست و هم چنین نامزدی دخترشان سانسا با شاهزاده جافری براتیون را می پذیرد. در طی اقامت مهمانان سلطنتی، پسر دوم ادارد برن تصادفا ملکه سرسی لنیستر را در حال رابطه جنسی با برادرش سر جیمی می بیند. جیمی به امید اینکه رابطه شان را مخفی نگه دارد برن را به قصد کشتنش از پنجره برج به بیرون هل می دهد. برن از سقوط جان سالم به در می برد اما از هوش رفته و چلاق می شود. ادارد با دخترانش سانسا و آریا به بارانداز پادشاه می رود، در حالی که کتلین در کنار پسرانش در وینترفل می ماند. در همین حال پسر حرامزاده ند، جان اسنو به همراه عمویش بنجن به شمال می رود تا به نگهبانان شب بپیوندد. کتلین نگرانی تسلی ناپذیری بابت برن داشت و وظایفش به عنوان پیشکار را نادیده می گرفت، تا اینکه سوقصدی به جان برن، که توسط دایرولفش سامر بی نتیجه ماند، او را به خود آورد. همینطور که برن بیهوش است، شروع می کند به دیدن رویا هایی از یک کلاغ سه چشم. در نزدیکی گدار یاقوت در تقاطع ها ، آریا از دوستش مایکا در برابر رفتار خصمانه شاهزاده جافری دفاع می کند، که باعث ناراحتی سانسا می شود. پس از اینکه دایرولف سانسا، لیدی به جای دایرولف آریا، نایمریا (دایرولف) که گریخته بود کشته می شود، ناراحتی سانسا تشدید می شود. در بارانداز پادشاه، ادارد پس از اینکه مطلع می شود سلطنت بدهی های سنگینی(مقدار زیادی به تایوین لنیستر) دارد به شدت خشمگین می شود، بعلاوه اینکه رابرت قصد دارد تورنمت پرخرجی را به افتخار ند تدارک ببیند. پس از پذیرش وظایفش به عنوان دست، ادارد بیست تن از محافظان خانوادگی اش را مامور می کند که در حفظ نظم بارانداز پادشاه به ردا طلایی ها کمک کنند. ند در مورد مرگ جان ارن تحقیق می کند و در میابد که او به حرام زاده های پادشاه رسیدگی می کرده است. وقتی رابرت جلسه شورای کوچک را تشکیل می دهد تا ترتیب مرگ شاهدخت تبعیدی دنریس تارگرین که با یک کال مقتدر دوتراکی ازدواج کرده بود را بدهد، ند از مشارکت در قتل امتناع می ورزد و از مقام دست استعفا می دهد. در تلافی ربوده شدن تیریون لنیستر توسط کتلین، که برادرخوانده اش پیتر بیلیش او را مسئول اقدام به قتل پسرش برن معرفی کرده بود، مردان لنیستر در خیابان های شهر برای ند کمین می کنند. پای ند می شکند و بهترین مردانش کشته می شوند، اما ند نجات میابد و رابرت قبل از ترک شهر برای شکار مقام دست را به او باز می گرداند و او را مسئول نشستن بر تخت آهنین می کند. او در مقام دست مردانی، از جمله بیست تن از افراد خودش را برای بازخواست سر گرگور کلگان بابت غارت سرزمین های رودخانه راهی می کند. غارت های گرگور به دستور لرد تایوین لنیستر بوده است، به امید اینکه پس از راهی شدن ادارد برای اجرای عدالت، او را به تله انداخته، اسیر کند و با پسرش تیریون معاوضه کند، ولی از انجا که لرد ادارد مجروح بود نتوانست شخصا اقدام کند. افرادی که فرستاده شدند دچار کمین شده و بسیاری کشته می شوند.

در دیوار ، جان اسنو در حالی که با تعلیمات خصمانه سر آلیسر تورن سر می کند، از بزرگان می آموزد و دوستانی مثل سمول تارلی پیدا می کند. همچنین پس از اینکه جسدهای دو تن از افراد عمویش زنده می شوند و در کسل بلک آشوب می کنند، که نشانه ای از وجود شرارتی در آنسوی دیوار است، جان فرمانده نگهبانان، جور مورمونت را از کشته شدن به دست یکی از وایت ها نجات می دهد.

در نهایت ند به همان نتیجه ای رسید که جان ارن قبل از او رسیده بود: فرزندان ملکه سرسی نه از نطفه رابرت، بلکه حرام زاده هایی هستند که از زنای محارم دوقلو های لنیستر شکل گرفته اند، و متوجه می شود که این رازی بود که جان ارن به خاطرش به قتل رسید. ند با این حقیقت نزد سرسی می رود و به او هشدار می دهد که از شهر فرار کند، سپس لرد بیلیش را برای به خدمت گرفتن ردا طلایی ها مامور می کند. پس از مرگ رابرت در ثانحه ای در طی شکار، ند با سرسی روبرو می شود و پافشاری می کند که اکنون استنیس براتیون پادشاه برحق است. بیلیش به ند خیانت می کند، مردانش به دست ردا طلایی های جانوس اسلینت قتل عام می شوند و ند را در یکی از سلول های سیاه می اندازند. سانسا در قلعه سرخ گروگان گرفته می شود، اما به لطف سیریو فورل شمشیرزنی که ند برای آموزش آریا استخدام کرده بود، آریا موفق به گریز می شود.

راب استارک پس از شنیدن این اخبار پرجمداران وینترفل را فرا می خواند و به جنوب لشکر می کشد. کتلین ازدواج هایی برای اتحاد با خاندان فری و کسب اجازه عبور از ترایدنت تدارک می بیند. راب نیروهای لنیستر مسلط بر سرزمین های رودخانه را درهم شکسته و شاهکش را اسیر می کند. ند در ابتدا از نامیدن جافری به عنوان پادشاه حقیقی سر باز می زند اما در نهایت برای تضمین امنیت سانسا قبول می کند. هرچند وقتی که در مقابل مردم حمایتش را اعلام می کند، بچه پادشاه دمدمی مزاج به جای اینکه اجازه دهد ادارد به نگهبانان شب بپیوندد دستور اعدامش را می دهد. لردهای حاضر در شورای جنگی راب در ریورران او را پادشاه شمال و ترایدنت می نامند و از قلمروی تخت آهنین اعلام استقلال می کنند. در همین حال بنجن در آنسوی دیوار گم شده است، و جان پس از مدت کوتاهی که در اندیشه فرار از نگهبانی و ملحق شدن به برادر ناتنی اش بود، به عنوان بخشی از گشت بزرگ برای مشخص کردن تقدیرش و هم چنین تهدیدهای آدرها و وحشی ها به شمال دیوار می رود.

نزاع شاهان

پس از باقی گذاشتن لرد روس بولتون در مقام فرماندهی نیروهای شمالی اطراف ترایدنت، پادشاه راب تهاجم موفقیت امیزی به سرزمین های غربی را فرماندهی میکند و در مقابل پرچم داران لنیستر ها پیروزی های پیوسته ای به دست می اورد. در اقدامی برای یافتن متحد، راب ملازم پدرش تیان گریجوی و مادرش کتلین را به عنوان نماینده هایش به ترتیب به ملاقات بیلون گریجوی و رنلی براتیون می فرستد. هرچند تیان به خانواده اش می پیوندد و در تهاجم به شمال شرکت می کند، در حالی که پیشرفت مذاکرات سیاسی کتلین پس از کشته شدن رنلی به دست سایه قاتل ملیساندر بی اثر می ماند. محافظ سوگند خورده ی رنلی، برین از تارث خدمت به کتلین را می پذیرد. آریا به همراه یورن و نواموز های نگهبانان شب به شمال سفر می کند، از جمله حرامزاده ی پادشاه رابرت، گندری، اما گروهشان در روستایی در کنار چشم خدایان مورد تهاجم مردان غربی قرار می گیرد و آریا اسیر می شود. او در هرن هال جنایات بی شماری مشاهده می کند ولی قوی باقی می ماند، او به واسطه ی قاتلی به نام جیکن هگار ترتیب قتل تعدادی از افرادی که اورا رنجیده بودند را می دهد و گروهی از اسرای شمالی را ازاد می کند. وقتی قلعه توسط روس بولتون تسخیر می شود، اریا که هویت اش را مخفی کرده را به عنوان ساقی اش انتخاب می کند، اما اریا به پرچم دار پدرش اعتماد ندارد و وقتی که تصمیم می گیرد قلعه را به وارگو هوت بدهد از انجا می گریزد. در همین حال سانسا در قلعه سرخ حبس است، کماکان نامزد پادشاه جافری است و از بدرفتاری هایش رنج می برد، اما روابط ضعیفی با سندور کلگان و دانتوس هولارد برقرار می کند.
در وینترفل برن از حکومت افتخاری بهره می برد، در حالی که استاد لوین و سر رودریک کسل به موضوعاتی مانند جشن برداشت، وراثت خاندان هورن وود و جنایات حرامزاده ی بولتون، رمسی اسنو رسیدگی می کند. با راهنمایی فرزندان رید، جوجن و میرا، برن موهبت سبزبینی و اسکین چنجری اش را پرورش می دهد. وقتی که سر رودریک کسل شش صد مرد وینترفلی را به همراه نیروهای دیگر برای نبرد با اهن زاده های تحت فرمان دگمر کلفت جاو فرماندهی می کند، تیان گریجوی وینترفل را تصرف می کند. پس از برگشت به وینترفل، رودریک و مردانش قصد دارند قلعه را از چنگ تیان رها کنند، اما رمسی به انها خیانت کرده و تار و مارشان می کند. لوین و رودریک به دست نیروهای رمزی به طور مرگباری مجروح می شوند، و تیان در طی غارت وینترفل اسیر می شود. برن و ریکان که تصور می شود به دست تیان کشته شده اند، پس از رفتن بولتون ها از سرداب وینترفل خارج می شوند. انها از هم جدا شده و به پناهگاه هایی در شمال دوردست می گریزند.
دیوار مفقود است. جان اسنو در یک ماموریت پیش اهنگی در گذرگاه اسکرلینگ به کورین نصفه دست می پیوندد، در طی این ماموریت از دستور اعدام نیزه بانویی به نام ایگریت سرپیچی می کند. در راه بازگشت به نزد فرمانده کل جور مورمونت، ان دو به گروهی از وحشی ها به فرماناهی رتل شرت برخورد می کنند. جان به دستور کورین به عنوان عامل دوگامه به وحشی ها می پیوندد و برای تثبیت هدفش مجبور به کشتن نصفه دست می شود. ایگریت که حالا با رتل شرت است، برای جان ضمانت می دهد.

یورش شمشیرها

با درهم شکستن قوای استنیس براتیون در نبرد بلک واتر و متحد شدن تایرل ها و مارتل ها با لنیستر ها، قوای متحد استارک-تالی در برابر دشمنان شان در جنوب تنها شده اند، و گریجوی ها نیز شمال را تهدید می کنند.

رمسی تیان و آهن زاده هایش را مقصر کشتار در وینترفل جلوه می دهد. اخبار حاکی از مرگ برن و ریکان زمینه ساز دو تصمیم سرنوشت ساز می شوند. کتلین که در اقدامی بی ثمر از سر ناچاری برای تبادل جیمی لنیستر با دخترانش او را ازاد کرده و به همراهی برین راهی بارانداز پادشاه کرده در ریورران محبوس است. راب از لشکرکشی اش به سرزمین های غربی باز می گردد، در حالی که با جین وسترلینگ، دختر یکی از پرچم داران پایین رتبه لنیستر ها، که اندوهش را تسکین داده بود ازدواج کرده است. این اتفاق اتحاد خاندان استارک با فری ها را زیر سوال می برد.

در همین حال، لرد ریکارد کاراستارک دو تن از لنیستر های زندانی را به جای جیمی می کشد و در جواب به دست راب اعدام می شود، که باعث دلسردی یک خاندان پرچمدار وفادار می شود. لرد والدر فری پیشنهاد راب برای ازدواج یکی از دختران فری با دایی اش لرد ادمور تالی به جای خود و بخشش تخطی راب از قرار ازدواجش را می پذیرد. راب و کتلین با 3,500 کهنه سرباز شمالی راهی دوقلوها می شوند تا در مراسم ازدواج شرکت کنند. برن به همراه هودور، جوجن و میرا رید و دایرولفش سامر به شمال سفر می کند. انها در نایت فورت با کمک سم تارلی و کلدهندز از دیوار عبور می کنند.

در شمال دوردست تر، جان اسنو خود را در دل مردم آزاد جای می دهد، با ایگریت وارد رابطه عاشقانه می شود و با پادشاه آنسوی دیوار منس ریدر و سایر رهبران وحشی ها دوست می شود. او با استایر مگنار تن از دیوار بالا می رود و به موقع برای اماده شدن برای تقابل با یورش به کسل بلک می گریزد. وقتی یورش صورت می گیرد، و پس از مرگ دونال نوی، فرماندهی به عهده جان قرار می گیرد. ایگریت در طی مبارزه کشته می شود. وضعیت جان خوب است، تا اینکه رقیب هایش جنوس اسلینت و آلیسر تورن سر می رسند و به اتهام شکستن سوگند هایش زندانی اش می کنند. انها جان را زیر پرچم صلح برای کشتن منس ریدر راهی می کنند، اما قبل از به وقوع پیوستن این اتفاق استنیس براتیون از راه می رسد و سپاه وحشی ها را در هم می شکند. پس از نبرد، جان به عنوان فرمانده کل نگهبانان شب انتخاب می شود، به کمک دخالت های دوستش سم تارلی.

نامزدی سانسا با پادشاه جافری پس از نامزدی جافری با مارجری تایرل بر هم می خورد. سانسا کم کم با زنان تایرل در بارانداز پادشاه نشست و برخاست می کند و تقریبا تا نامزدی با ویلاس تایرل پیش می رود، اما در عوض با تیریون لنیستر ازدواج می کند؛ هرچند انها هرگز ازدواجشان را با هم خوابگی تکمیل نمی کنند. این زوج بابت قتل جافری در مراسم ازدواجش ملامت می شوند؛ که در حقیقت توسط پیتر بیلیش و اولنا تایرل برنامه ریزی شده بود. بیلیش سانسا را به طور قاچاقی از پایتخت خارج می کند و دوستش دانتوس هولارد، که در اصل دست نشانده بیلیش است را می کشد. او سانسا را به ایری می برد، و در انجا با خاله اش لایسا تالی ازدواج می کند. لیتل فینگر با معرفی کردن سانسا به عنوان دختر تنی خودش به نام الین او را مخفی می کند. وقتی که لایسا در حالت مستی سانسا را به تلاش برای دزدین پیتر متهم می کند و افشا می کند که در حقیقت انها بودند که جان ارن را به قتل رساندند، پیتر او را از دروازه ماه به بیرون پرت می کند.

آریا سرزمین های رودخانه را می پیماید، ناخوداگاه وارد ذهن دایرولفش نایمریا می شود و چند تن از مزدوران عضو یاران شجاع که در تعقیبش هستند را می کشد. او به انجمن برادری بدون پرچم که نگهبان های وینترفل الین و هاروین از اعضای بنیانگذارش هستند می پیوندد. هرچند آریا به دست سندور کلگان معروف به تازی ربوده می شود، که امیدوار است در عروسی ادمور بابت تحویل اریا سربهایی دریافت کند. راب وارثش را تعیین می کند (گمان می رود جان اسنو، به رغم عهد های نگهبانان شب) و تصمیم می گیرد به شمال لشکرکشی کند تا سرزمین مادری اش را از گریجوی ها پس گرفته و در میان مسیر نیز در عروسی دایی اش در دوقلوها حضور یابد. هرچند، لرد فری با تایوین لنیستر و روس بولتون خیانت پیشه دسیسه چیده است. راب، کتلین و بسیاری از پرچمداران شان که تحت حق مهمان بودند در عروسی سرخ به قتل می رسند.

با گمان مرگ برن و ریکان، و مفقود بودن سانسا و اریا، خاندان استارک در دید جهانیان منقرض شده است. خاندان بولتون در مقام محافظ شمال جایگزین انها می شود. بیشتر مردان رودخانه به صلح پادشاه باز می گردند، و بیشتر لردهای شمالی با اکراه تسلط دردفورت را می پذیرند. تازی در اقدامی برای دریافت سربها از بانو لایسا، اریا را به سمت ایری می برد، اما مورد هجوم مردان کوه قرار می گیرند و سندور چاقو می خورد. اریا سندور را رها می کند تا بمیرد و با استفاده از سکه اهنی ای که از جیکن هگار گرفته بود برای عبور از دریای باریک کابینی در کشتی دختر تایتان اجاره می کند.

ضیافتی برای کلاغ ها

سانسا در دره باقی می ماند، و در انجا نقش مادرانه ای نسبت به پسرخاله اش لرد رابرت ارن ایفا می کند. لیتل فینگر نقشه دارد که هویت سانسا را افشا کرده و او را به ازدواج وارث رابرت، هارولد هاردینگ در اورد، و با استفاده از شوالیه های دره شمال را به نام سانسا بازپس گیرد. آریا به براووس می رسد، و در خانه سیاه و سفید تمریناتش برای تبدیل شدن به یک بی چهره را اغاز می گند. جریان اب سربازهایی با پوشش رنگ های خاندان استارک را به سواحل جزیره ساکت می اورد. به گفته برادر بزرگتر، انها در کنار دشمن هایشان دفن شده اند.